تبليغاتX
سایه تنها











سایه تنها

ادبی
بگذرد
بگذرد این روزگار تلختر از زهر        بار دگر روزگار چون شکر آید

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت20:21توسط سايه تنها |
بگذرد
بگذرد این روزگار تلختر از زهر        بار دگر روزگار چون شکر آید

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت20:20توسط سايه تنها |
..........
چقدر بده که آدم حتی واسه خودشم اصلا وقت نداشته باشه

قول نمیدم اما سعی میکنم دوباره بنویسم

 

راستی یه شروع نسبتا سرد دیگرو هم بهتون تبریک میگم

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت20:38توسط سايه تنها |

می‌خوامِت‌ !
این‌ خلاصه‌ی‌ تموم‌ شعرای‌ عاشقونه‌ی‌ دنیاس‌ !
تو این‌ زمونه‌ی‌ سلف‌ سرویس‌ ،
مجال‌ِ این‌ نیس‌ برم‌ تو عالم‌ِ هپروت‌ُ
چشمات‌ُ به‌ فانوسای‌ یه‌ بندرِ دورافتاده‌ تشبیه‌ کنم‌
که‌ بی‌ قرارِ برگشتن‌ِ ماهیگیراشه‌ !
یا مثلا" بگم‌ که‌ دستات‌ْ
مث‌ِ کلبه‌ی‌ امنی‌ تو دل‌ِ یه‌ جنگل‌ِ انبوه‌ِ ،
واسه‌ زندونی‌ِ فراری‌ !
اگه‌ تو این‌ روزگارْ
فرصت‌ِ شنیدن‌ِ جواب‌ْ سلامت‌ُ داشته‌ باشی‌ْ
بایس‌ کلات‌ُ بندازی‌ هوا ،
دیگه‌ چه‌ برسه‌ به‌ رد بدل‌ کردن‌ِ دِل‌ُ قُلوه‌
که‌ این‌ روزا کالای‌ ممنوعن‌ !

بذار درِ گوشِت‌ بگم‌ :
می‌خوامِت‌ !
این‌ خُلاصه‌ی‌ تموم‌ جرمای‌ عاشقونه‌ی‌ دنیاس‌ !

 

*یغما گلرویی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت19:30توسط رها |
دلم
چند روز پیش یه جمله دیدم که الان چند روزه بدجوری فکرمو به خودش مشغول کرده البته چندان جدید نیست اما...........

" دستانی که کمک میکنند بهتر از لبانی هستند که دعا میخوانند"

چقدر دلم به حال کسانی که جز عبادت کار دیگه ای نمیکنند سوخت

چقدر دلم به حال خودم سوخت که نه کمک میکنم و نه عبادت

چقدر دلم سوخت

+نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت20:8توسط سايه تنها |
اگه دستم به جدایی برسه...

 آسمان ابری بود و زمین زیر پایمان از باران چند ساعت پیش خیس ِخیس...کمی مانده بود به اذان ظهر و ایستاده بودیم توی نبش خیابانی... و موعد خداحافظی... من هم مثل تو آرزو داشتم که آن لحظه ها جاودانه شود و ما همان جا ایستاده باشیم، روبه روی هم...در آغوش هم و زل زده به چشمان هم...که تو صورت مرا گرفته باشی توی دستهایت و بگویی که دلت می خواهد فقط نگاهم کنی...فقط نگاه....  من هم نوشته بودم برایت، توی همان کاغذی که دادم دستت و گفتم وقتی از اینجا رفتی بخوان... نوشته بودم خوشحالم که مجبور نیستم دنبال کلماتی بگردم که به تو بگویم چقدر برایم عزیزی و حالا که داری اینجوری ازم دور می شوی چه حالی دارم...که ایمان دارم توی لحظاتی که روبه روی هم می ایستیم...و خیره می شویم به هم همه ی حرفهایی که می خواهیم بگوییم و بشنویم خود به خود گفته و شنیده می شوند و تا عمق روح و دل و جان ما نفوذ می کنند...

این چند روز آخر نگذاشتم تو اشکهایم را ببینی...همه اش در خلوت خودم گریه کردم و غصه خوردم... و خوب همه ی این ناراحتی ها برای خودم بود...برای تنهایی خودم... اما بار آخری که زنگ زدی...کمی بعد از حرکت قطار...همین که صدایت را شنیدم...گریه امانم نداد..بعدتر همه اش بغض داشتم... یادم نرفت ولی سفارشت...به لیلا زنگ زدم... اولش دو تایی با هم گریه کردیم...بعدش همدیگر را دلداری دادیم و از این در و آن در حرف زدیم که مثلا یادمان برود... ولی میدانم که خواهر کوچولویت زیادی غصه دار بود و میدانم که حالا حالا ها عادت نمی کند به نبودت... من اما می سازم با دردم...چاره ای نیست...باید عادت  کنم به دیر به دیر دیدنت... بی تابی نکنم زیاد... وصبوری کنم مثل همیشه...

 

پ.ن: مخاطب این پست دوست خوبم، "زهرا" ی نازنینم بود که دانشگاه شهید بهشتی قبول شده و دیروز رهسپار پایتخت شد.

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت14:42توسط رها |
تو
از این همه سیاهی و تباهی  راه گریز و ستیزی نیست

کمی بیشتر بمان اینجا تو را میخواهم

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت20:34توسط سايه تنها |
اگر زنها مرد بودند!

مابه مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند: حالا كه این قدر اصرارمی كنید، قبول! و ما نفهمیدیم چه شد كه مردها ناگهان این قدر مهربان شدند. وقتی به خودآمدیم، عین آن ها شده بودیم. كیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی كه باید به اش رسیدگی می كردیم و دسته چك و حساب كتاب هایی كه مهم بودند.. با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می كردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد.. دیگرباهم مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یك مرد را بخشیده بودند. همه كارهایمان مثل آن ها شده بود فقط ، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی كه نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچه ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای كه با آن سر مردها را می بریدیم، گم كرده بودیم.. همان ارثیه ای كه هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سوار است. آن گلوله الیافی لطیفی كه قدیمی ها به اش می گفتند عشق، یك جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه. ومهارتی كه با آن مردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.

سال ها بود حسودی شان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی كودكانه به چیزهای كوچك عشق بورزیم. فقط و فقط ما بودیم كه بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود، شركت كنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن كیف كنیم. بی حساب و كتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند كه مردها باچشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود وآن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم.

مادربزرگ من زیبایی زن بودن را میدانست. وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظه گی ها و درشتی های شوهرش شكایت داشت و هق هق گریه می كرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد كه قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند.. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.

 مادربزرگ می گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود كه زن ها آدرسش را داشتند و یك راست می رفت نزدیك خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم كردیم.

به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم. رئیس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می كنیم. ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتكس و شیشه شور و كنسرو و رب و ماكارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیه همكارهای شركت كه آن ها هم بن داشته اند وخوشبختی، داریم غیبت رئیس كارگزینی را می كنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می كشیم سمت خانه.

چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه می شست و می پخت. حیف كه زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد كردیم. افتخارآمیز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هوراااا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می كنند. ما می توانیم همه كار را با همه كار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ كنند، مابا یك دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن وشانه، كارهای اداره را راست و ریس می كنیم. افتخارآمیز است.


دستاورد بزرگی است این كه مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یكی مان شب توی رختخواب مثل كنده ای چوب راحت می خوابد و آن یكی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می كنند. چون صورت اشك آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد كودك... همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمه گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمه دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین كسی كه شده و كسی كه بود، دست و پا می زند.

مادربزرگ سنت زده و عقب افتاده من كجا می توانست شكوه این پیروزی مدرن را درك كند؟ ما به همه حق و حقوقمان رسیده ایم.

زنده باد تساوی

 

* خوب این مطلب یه کپی بودش که منبع اصلیش رو هم نمی دونم.همین!

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت18:45توسط رها |

 

هوس تنهایی کرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید:"دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم." و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم:"بس است دیگر! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفرم، بگو برو گم شو" و او با بغض بگوید:" دوستت ندارم. از تو متنفرم، برو گم شو" و من از شنیدن آنها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید :"هرچه گفتم دروغ بود. دوستت دارم، دوستت دارم." و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع شود  ومن التماش اش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید:" چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم. بس که عاشق ات هستم می گویم از تو متنفرم تا بخندی." و بعد بپرسد :"حالا راضی شدی؟ سبک شدی؟" و من بگویم :" نه، رفتن ات، آمدن ات، خنده ات، گریه ات، آشتی ات، قهرت، عشق ات، نفرت ات، دوری ات، نزدیکی ات، وصال ات، فراق ات، صدات، سکوت ات، یادت، فراموشی ات، مهرت، کینه ات، خواندن ات، نخواندن ات، و اصلا بودن و نبودن ات سنگین است، سنگین است، سنگین است. بگویم:" اتفاق تو از همان اول هم نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند."

چند روایت معتبر- مصطفی مستور

پ.ن:این روزها حالم برای خوندن هیچ کتابی خوب نیست. مدت هاست که "تنهایی پر هیاهو" رو دستم گرفتم اما تا حالا فقط 20 صفحه از اون رو تونستم بخونم. "گفتگوهای تنهایی" دکتر شریعتی رو که این همه وقت دنبالش بودم و آخر سر هم با پیغام و پسغام از پایتخت برام گرفتن و آوردن و حدود هزار صفحه هست فقط 100 صفحه...  توی روزهای گذشته هم با اون حال و هوای خاص یاد "حسین وارث آدم" دکتر شریعتی افتاده بودم که توی کتابای بابا دیده بودم و از خیلی وقت پیش قول خوندنش رو به خودم داده بودم اما این یکی هم... تا اینکه "چند روایت معتبر" از میون بقیه کتابا بهم چشمک زد و همون دیشب دوباره همش رو خوندم. هر چند تکراری بود اما مثل بار اولی که خوندمش منو سرشار از حس های خوب کرد...

اینجا می تونین یکی از روایت ها رو بخونین.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت19:33توسط رها |
انتظار
 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی...

 

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت13:15توسط رها |
ذره ای زندگی

خداوندا! اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم‌‌، نمی‌گذاشتم حتی یک‌روز از آن سپری شود بی‌آن‌که به مردمانی که دوست‌شان دارم‌٬ نگویم که عاشق‌تان هستم و به همه‌ی مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت یا سیطره‌ی محبت آنان است.

 اگر خداوند، فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من می‌گذارد‌٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسان‌ها نشان می‌دادم در اشتباه‌اند که گمان کنند وقتی پیر شدند، دیگر نمی‌توانند عاشق باشند.

آه خدایا! آنان نمی‌دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.

به هر کودکی، دو بال هدیه می‌دادم‌، رهای‌شان می‌کردم تا خود، بال‌گشودن و پرواز را بیاموزند.

به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی، که با نسیان از راه می‌رسد.

آه انسان‌ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.

من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند در قله‌ی کوه زندگی کنند، بی‌آن‌که به خوشبختیِ آرمیده در کف دست خود، نگاهی انداخته باشند.

چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین‌بار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر می‌فشارد٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

دریافته‌ام که یک انسان، تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.

کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رؤیا می‌دیدم چراکه می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشم‌های‌مان را برهم می‌گذاریم، ‌شصت‌ثانیه نور را از دست می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی.

هنگامی که دیگران می‌ایستادند، من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند، بیدار می‌ماندم.

هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرامی‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه لذتی که نمی‌بردم.

اگر خداوند، ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می‌کردم. نخست به خورشید خیره می‌شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.

خداوندا! اگر دل در سینه‌ام هم‌چنان می‌تپید، تمامی تنفرم را بر تکه‌یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می‌کشیدم.

 با اشک‌هایم، گل‌های سرخ را آبیاری می‌کردم تا زخم خارهای‌شان و بوسه‌ی گلبرگ‌ها‌ی‌شان در اعماق جانم ریشه زند..

 من از شما بسی چیزها آموخته‌ام و اما چه حاصل که وقتی این‌ها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.

 

«گابریل گارسیا مارکز» نویسنده‌ی معاصر، بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطانش و شنیدن خبر بیماری‌اش، این متن را به‌عنوان وداع نوشته است.

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت19:10توسط رها |
به بهانه عید غدیر

و هر روز که خدا را نافرمانی نکنند آن روز عید است

نهج البلاغه-حکمت ۴۲۸

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت17:53توسط رها |
بي صدا ........
چند روزه ننوشتم......چند روز ؟؟؟؟نمي دونم......

مي دونم اين روزها حتي خودمم فراموش شدم

حتي خود خود خودم......

چند تا چيز جالب فهميدم :

1_هر چقدر كه لاغر تر مي شم احساس ميكنم چاق تر شدم و .......بعضي از اعضاءخيلي مبارك بدنم داره بزرگ ميشه  همش فكر ميكنم نشستن پشت ميز داره روي همه چيز اثر ميذاره و اون فقط اعصاب هميشه داغونم نبوده...با اينكه ميگن توهمه توهم .

2_آدمها وقتي از پله هاي عابر بالا ميرن فقط پله هارو نگاه ميكنن اما وقتي پايين ميان فقط آدمهايي كه رو به روشون دارن بالا ميرن رو واسه همين سعي كردم چند باري كه داشتم بالا ميرفتم چهره آدمهايي كه پايين ميومدنو تماشا كردم تا هم بفهمن با بقيه فرق دارم هم ببينم قيافشون فرق ميكنه يا نه.

3_اگه جاذبه زمين يه كوچولو بيشتر بود واسه لپم بايد يه فكري ميكردم چون حالا كه كمه آويزون شدن...شايد داربست ميزدم.

4_مردم از بي عشقي........مردم از تنهايي و ديدن اين همه امروز عاشقه فردا فارغ......مردم........كجايي اي عشق.

5_به عنوان يه دوست همسايه يار و هر چيزي كه دوست دارين صدام كنين بايد بگم بهتون كه درس نخونين.بزرگترين اشتباه من درس خوندنم بود .باز خوبه تو ليسانس متوقف شد وگرنه  ............(از كتابهاي درسي بيزارم).

6_ازدواج گاهي ميافتد و گاهي نمي افتد (كه احنمال دوم بيشتره)پس نگران نباشين همه عين هم نيستند منتظرش نباشين اگه شد خودش اتفاق ميوفته

7_دعا كنين واسه خودم ،سازم، دلم، بابا و مامانم.....هر روز كه ميگذره احساس ميكنم يه روز ديگه از با هم بودنها تموم شد.......تموم شد عزيزكم  .تموم

وقتي ميخوابم يه عالمه چيز تو مغزمه كه دلم ميخواد بنويسمشون اما وقتي بيدار ميشم همشونو فراموش ميكنم.....يكي راه حلي واسه اين مشكل من داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت18:40توسط سايه تنها |
پژواک

وقتی از همه جا نا امید شدی برو توی کوه و فریاد بزن: آیا هنوز امیدی هست؟! آن وقت خواهی شنید که هست هست هست...

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت22:53توسط رها |
ساده نبود گذشتن از تو برام
امروز بعد از دقيقا يه روز از يه اتفاق جديد بدجوري حالم گرفته شد.

يه روزي  يه دوستي داشتم كه بهم ميگفت به خاطر اينكه منو رنجونده خدا يكي از بهترين دوستاشو ازش گرفته.

امروز من به خاطر رنجوندن همون دوستم و از دست دادنشو چون ديگه دوستي ندارم كه خدا بخواد ازم بگيره براي هميشه خوردم زمين.

سالها بود هم زمين منو ميديد و هم من اونو.اگرم گاهي سر به هوا ميبودم ته ته تهش از زانو به پايين كبودي زخمي چيزي ميشد.اما خوب امروز از خجالتم در اومد.

همچين خوردم زمين كه احساس كردم كل صورتم داغ شده اول فكر كردم به خاطر فشار حركت بوده و انتظار نداشتن بدنم.دست كه زدم احساس كردم روش يه چيز شل و داغه.......با دستمال كه تميز كردم خون آبه خيلي رقيقي روش بود.خلاصه با دست نگه داشتم و اومدم خونه.امشب كه بخوابم فردا حتما شده يه زخم حسابي.حتما خون روش كه الان تازه و خيسه سرد و سفت ميشه و حتما بايد كلي مواظب باشم كه جاش نمونه....انقدر خوش گوشتم كه هنوز بعد از يه سال جاي عملمو كه ببيني ميگي يه ماه نيست عمل كردم.

همه اينارو گفتم تا اينو بگم.كه اكه يه روزي اينو بخونه بدونه كه خدا جواب منم داد.نگران نباش همونقدر كه فكر ميكني خدا با منه با تو هم هست...............................و عجيب دانا و بسيار شنوا.

 

 

شهله نهان، سرو آسمان، قلب تو زمين، روح تو زمان

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت19:15توسط سايه تنها |